
میدونستم که اینجاست . ولی خیلی اتفاقی تو سالن دیدمش . بعد از چند ماه !!!! ی احوال پرسی کردیم . ولی خوشحالم که دیدمش .. او رو نمیدونم ......
ادامه مطلب
امروز تماس گرفتم .فکر کنم این کار دارم و نمیتونمش بهانه هست . نمیخواد با من صحبت کنه . میگه نمیخوام اتفاقات پیشین دوباره تکرار بشه ... نمیدونم چرا نمیخواد بفهمه که من حواسم هست .... فکر میکنه من هیچ عذابی نکشیدم . در حالیکه 10 برابر او تو برزخ بودم . تو این روزهای بی حوصلگی من کاش او دیگه اذیتم نمیکرد ... ...
ادامه مطلب
دیروز تماس با اداره گرفتم نبود . هر چند دلم نمیخواست بهش زنگ بزنم ولی چاره ایی نبود به پاورپوینتها نیاز داشتم . تماس که گرفتم اینجا بود . رفتم داخل سالن و او برایم فلش کرد . تو این فاصله کنار پنجره ایستادم و اشکم در اومد . چرا چرا باید این اتفاق می افتاد ؟؟؟ چرا او باید اینجوری با من رفتار بکنه ؟؟؟ وقتی دیدمش تمام بدنم داشت میلرزید .... از بس که از دستش ناراحت بودم و حس تنفر داشتم .... وقتی صدا کرد تا فلش رو بهم بدهد تنها فرصت کردم تا اشکهام رو پاک کنم و فلش رو بگیرم ... بهرحال دستش درد نکنه ......
ادامه مطلب
امروز تو اداره دیدمش.کلاس نیومدم که باعث ناراحتیش نباشم . ولی وقتی میرفت تو حیاط دیدمش . یادش بخیر روزهایی که می امد اینجا و خبردار میشدم و وقتی میرفت می گفت دارم میرم . دلم خوش بود به همین لحظه ها دیدنش . اما حالا ..... چقدر او خوشحاله که من دیگه نیستم !!!!!!...
ادامه مطلب