تو این فاصله کنار پنجره ایستادم و اشکم در اومد .
چرا چرا باید این اتفاق می افتاد ؟؟؟
چرا او باید اینجوری با من رفتار بکنه ؟؟؟
وقتی دیدمش تمام بدنم داشت میلرزید ....
از بس که از دستش ناراحت بودم و حس تنفر داشتم ....
وقتی صدا کرد تا فلش رو بهم بدهد تنها فرصت کردم تا اشکهام رو پاک کنم و فلش رو بگیرم ...
بهرحال دستش درد نکنه ...
برچسب:
نویسنده: یوسف باقری