
مدتهاست که سراغی از وبم نمیگیرم . دست و دلم به نوشتن نمیره . با همه چیز و همه کس قهر بودم . به خودم میگفتم وقتی تو دیگه نیستی . از یادت رفتم .فراموشم کردی. دوستم نداری . من چی بنویسم ؟؟؟. برای چی بنویسم ؟؟؟ بذار مثل او من هم فراموشش کنم . ولی دلم طاقت نیاورد . از دلتنگی . از نبودنت . به خودم گفتم من نمیتونم از ی...
ادامه مطلب
بیماری مامان همه توانم را گرفته . خدا بهمون رحم کنه .دوست عزیز هم که کلا ما رو فراموش کرده . هر وقت بهش نیاز دارم نیست . من هم خودم رو کشیدم کنار ... هر جا هست خوش باشد . ...
ادامه مطلب
نمی خواستم مزاحمش بشوم . ولی از وقتی که فهمیدم مشکلم دوباره عود کرده . بهم ریختم . اول از همه تصمیم گرفتم کادو تولدش رو بهش بدهم . که تنها تونستم کتاب را برایش ببرم . بردن بقیه اش برایم امکان پذیر نبود که اگر عمری باقی ماند و دیدمش بهش خواهم داد . میدونم که این یکی دو روز خیلی بهش پیله کردم . ولی وقتی گوشه بیمارستان هستی و یک سری اوهام به سراغت میاد . سردر گم میشی . وقتی تمام موهام رو مجبور شدم پسرانه کوتاه کنم باورم شد که باید درمان بشوم . وقتی به او فکر میکردم به خودم گفتم ایا راست گفته که تا شش ماه دیگه برمیگرده؟ یا این حرفش هم مثل قولش خواهد بود ؟ داشتم دیوا...
ادامه مطلب
حالم خوش نیست . امروز تو مراسم دعا دیدمش . ولی اصلا مثل قبل دلم نلرزید . نمیدونم چرا اینقدر ازش عصبانی و ناراحتم . او تمام تلاشش رو کرد تا من را از خودش دور کنه ... بهش تبریک میگم که دقیقا به اون چیزی که میخواد داره می رسه .......
ادامه مطلب
دیگه خسته شدم از بی مرامی و بی معرفتی همه ... همه اطرافیان ، آشنا و غریبه ... از او که دیگه حالم ازش بهم میخوره ... راست گفته اند که جای عشق را نفرت می گیرد .. فعلا که از همه متنفرم ......
ادامه مطلب