خرید بک لینک
نمی خواستم مزاحمش بشوم . ولی از وقتی که فهمیدم مشکلم دوباره عود کرده . بهم ریختم . اول از همه تصمیم گرفتم کادو تولدش رو بهش بدهم . که تنها تونستم کتاب را برایش ببرم . بردن بقیه اش برایم امکان پذیر نبود که اگر عمری باقی ماند و دیدمش بهش خواهم داد . میدونم که این یکی دو روز خیلی بهش پیله کردم . ولی وقتی گوشه بیمارستان هستی و یک سری اوهام به سراغت میاد . سردر گم میشی . وقتی تمام موهام رو مجبور شدم پسرانه کوتاه کنم باورم شد که باید درمان بشوم . وقتی به او فکر میکردم به خودم گفتم ایا راست گفته که تا شش ماه دیگه برمیگرده؟ یا این حرفش هم مثل قولش خواهد بود ؟ داشتم دیوانه میشدم . انگاری تو این ناامیدی بدنبال یک روزنه بودم . . تماس گرفتم .جواب نمیداد . باز هم تماس گرفتم . مرتب اس دادم . وقتی گوشی رو بر می داشت داد میزد . حاضر نبود به حرفهایم گوش بدهد . نمیخواستم بگم تو چه وضعیتی هستم . ولی وقتی لجبازی میکرد . اس دادم که حالم خوب نیست اینقدر نمک به زخمم نپاش. گفت به من ربطی نداره و تو هر وضعی میخوای باش . حالا هم که زنگ زدی از الان شش ماه شروع میشه . چرا ؟؟؟ ادم اینقدر سنگ دل ؟ من میخواستم مطمئن بشوم که او فراموشم نمیکنه . نمیدونم چرا اینقدر دوباره اصرار داشتم که از زبون خودش بفهمم . شاید تو این بیمارستان لعنتی حرف او باعث دلگرمیم میشد . از من اصرار حرف زدن از او انکار .تا بالاخره قول داد که 30بهمن با من تماس خواهد گرفت . باشه منتظر وفای به عهدش می مانم . ولی او خیلی راحت میتونست چند کلمه با من بدون بحث حرف بزند. من که دشمنش نیستم تا حالا هم با اتفاقات افتاده باید می فهمید که دوست داشتم واقعی هست نه از روی هوس .

نمیدونم چرا تو این وانفسا فکر میکردم حرف و قول او میتونم امیدوار زندگیم کنه .

وقتی رفتارش تو. دانشگاه دیدم و تماسهای بی پاسخم حسابی بهم ریختم . به خودم گفتم او هم فراموشت کرده ولی. مثل دیوانه ها دنبال بهانه بودم تا مطمئن شوم . اواز یادم نبرده . میدونم که از روی عصبانیت بهش گفتم که ازش متنفرم . ولی ای کاش کمی من رو درک میکرد . گفته بود تو وبلاگ جوابم میده ولی باز زد زیر قولش . ایا تو بهمن هم به قولش وفا میکنه ؟؟؟ نمیدونم .

هنوز سرم از استرس تلفنهای دیروز درد میکنه . چقدر گریه کردم .

چرا فکر میکنم تنها دلیل زنده بودنم باید او باشه؟؟؟ چرا ؟؟؟

او که برایم پشیزی ارزش قایل نیست .حتی حاضر نشد یکبار در مقابل التماسهایم درست با من حرف بزنه .

برایش اهمیتی ندارم . مگرنه او هم مثل من دلش تنگ میشد.

اینجا انگار هوا نیست . احساس خفگی دارم. حالم اصلا خوب نیست .

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 12:13

صفحه بندی