اولش نمیخواستم بروم ولی با خودم گفتم شاید او بیاد و بتونم ی لحظه ببینمش پس با آزانس رفتم . ولی نبود
تا لحظه آخر وقتی داشتم بر می گشتم دیدمش .
و نگاهم به نگاهش افتاد . خیلی وقت بود که ندیده بودمش . تپل شده . مثل قبل .
یادمه گاهی تپلی صداش میزدم .....
از آن زمان تا امروز دیگه خبری ازش نبود .
تا اینکه اتفاقی با هم برخورد کردیم . او سلامی کرد و من جواب دادم و رفتم .
چندین بار تو سالن دیدمش . عزمم رو جزم کردم که بهش بگم میخوام باهات چند کلمه حرف بزنم .
ولی نمیدونم چرا هر دفعه که میخواستم صداش کنم نمیتونستم .
چندین بار از کنارش گذشتم ولی انگاری زبونم را قفل زده بودند .
دودل بودم . شاید دلش نمیخواد با من حرف بزنه ...شاید دیگه تو قلبش جایی نداشته باشم .
شاید فقط من دلتنگش هستم و هزارتا شاید دیگه ...
موفق نشدم با تپلی هم کلام بشوم .
افسوس ...
برچسب:
نویسنده: یوسف باقری