خرید بک لینک
چند وقت پیش برنامه ایی در پارک داشتیم . من دیر رسیدم و همه رفته بودند .

اولش نمیخواستم بروم ولی با خودم گفتم شاید او بیاد و بتونم ی لحظه ببینمش پس با آزانس رفتم . ولی نبود

تا لحظه آخر وقتی داشتم بر می گشتم دیدمش .

و نگاهم به نگاهش افتاد . خیلی وقت بود که ندیده بودمش . تپل شده . مثل قبل .

یادمه گاهی تپلی صداش میزدم .....

از آن زمان تا امروز دیگه خبری ازش نبود .

تا اینکه اتفاقی با هم برخورد کردیم . او سلامی کرد و من جواب دادم و رفتم .

چندین بار تو سالن دیدمش . عزمم رو جزم کردم که بهش بگم میخوام باهات چند کلمه حرف بزنم .

ولی نمیدونم چرا هر دفعه که میخواستم صداش کنم نمیتونستم .

چندین بار از کنارش گذشتم ولی انگاری زبونم را قفل زده بودند .

دودل بودم . شاید دلش نمیخواد با من حرف بزنه ...شاید دیگه تو قلبش جایی نداشته باشم .

شاید فقط من دلتنگش هستم و هزارتا شاید دیگه ...

موفق نشدم با تپلی هم کلام بشوم .

افسوس ...

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: يکشنبه 29 مهر 1397 ساعت: 13:18

صفحه بندی