از دست او هم عصبانی هستم . یا جواب نمیده یا کار داره .
دارم دیوانه میشم .اینقدر مشکلات دارم .
دغدغه کار و بدتر از همه بیماری مادرم .
تو این گیر و دار . کارای او عذابم میده . دلم میخواست یک کم همراهیم میکرد .
انگاری از خداشه که نباشم .
بی معرفت بعد از همه این سالها خیلی راحت ازم دل کند .
برای خودم متاسفم که اینقدر دوستش داشتم ...
دوست داشتنی که او ذره ایی برایش ارزش قائل نشد ...
برچسب:
نویسنده: یوسف باقری