خرید بک لینک
دلم برای آن تپه های شن زار که خنده های کودکانه امان در آن گم میشد تنگ شده .

دلم برای آن باغ که سکوت و سایه درختانش پناه تنهایی و دلم غم زده ام بودند تنگ شده .

دلم برای آن پسرک همسایه که از شکاف دیوار عریض باغمان دزدکی دید میزد و کنجکاوانه با نگاهش به دنبالم میگشت تنگ شده .

دلم برای جمع کردن آن صدفهایی ریز و درشت در پهنای ریک زار تنگ شده .

دلم برای آن بوته هایی که میوه اش مثل جغجغه بچه صدا میکرد تنگ شده .

دلم حتی برای آن سوسکهای ریز مشکی براق که داخل قوطی چوب کبریت میگذاشتم و با خود به خانه میبردم هم تنگ شده .

دلم برای آن آفتابی که پشت کوههای پرصلابت پنهان میشد و هر روز غروب از پشت بام نظارگرش بودم دلم تنگ شده .

دلم برای ان همه طراوت و شادی و نشاطی که در وجودم بود و از دنیا فقط خنده اش را میدیدم تنگ شده .

یک روز تمام این دلتنگیها را تا انتها رفتم .

دیدم آن تپه ها جای خود را به کارخانه داده اند .

صدفهایم زیر اسفالت سخت جاده ها گم شده اند .

باغمان شده سراسر گلخانه ...

پسرک همسایه گردسپیدی بر موهایش نشسته بود و شاید او هم در پس شکاف دیوار خاطراتش را با دخترش مرور میکرد .

دلم گرفت از آن خاطراتی که چیزی ازش باقی نمانده بود .

وقتی یادم آمد دیگر غروب آفتاب را از پس دیوارهای بلند نمیشود دید بر خاک نرم باغ دراز کشیم و آسمان سرخ بالای سرم را کاویدم تا یک بار دیگر لذت دیدن محو شدن پرتوهای طلایی خورشید را ببینم ولی این بار نه ازپشت کوه های سخت که در پهنای ابرهای نرم .

در راه برگشت تنها بوته خاطراتم رو دیدم با عجله میوه هایش را چیدم که اگر روزی آن بوته هم گم شد من از او یادگاری داشته باشم .

خدایا هنوز هم مثل قبل میوه ها میگویند جیرینگ جیرینگ جیرینگ .....

7 مهر سال 92 خاطرات دوران کودکیم را دوره کردم .

امروز 30 بهمن 95 نوشته هایم را دوره کردم و بخشی از آن را دوباره نوشتم .

دوباره نوشتم چون دیگه همین مقدارش هم وجود نداره ...

سکوت و درختان باغ که سراسر گلخانه شده بودند امروز دیگه برای ما وجود ندارند .

دیروز برای آخرین بار باز جاده خاطرات کودکیم را طی کردم .

با تمام وجود زمین زیر پایم و آسمان بالای سرم را حس میکردم .

تمام این مسیر را فیلم گرفتم .

از ابتدای باغ تا انتهای آن را رفتم ... گوشه گوشه اش خاطراتم را مرور کردم .

در پس شکاف دیوار دنبال نگاه دزدانه پسرک همسایه بودم ...

رفتم سراغ خلوتگاه خودم .

ولی این خلوتگاه سوییت و حیاط کوچکی شده بود .

جایی نداشت که خودم را پنهان کنم و در تنهایی ساعتها آسمان آبی را تماشا کنم .

تنها چیز باقی مانده دیوارش بود که به آن تکیه کردم و سر به آسمان گرفتم .

آسمان هم گرفته بود و همراه من می بارید .

انگار او هم دلش برای من تنگ میشه ...

وجب به وجب این باغ را دوست داشتم . همیشه به من آرامش میداد .

با بزرگ شدن ما او هم فرسوده تر میشد ولی هیچوقت آرامشش را از دست نداد .

از تمام خاطراتم عکس و فیلم گرفتم . .

وقتی کنار استخر رسیدم . صاحبان جدیدش داشتند متراژ را حساب میکردند .

اینجا دیگه به هق هق افتادم .

مشتی از خاکش را به یادگاری برداشتم و روی دیوار دوست قدیمیم نوشتم

خداحافظ خاطره خوب من .

مسیر رفته را برگشتم و به دنبال آن بوته ها بودم ولی صد حیف که در این روز دیگه بوته ایی هم وجود نداشت تا من میوه اش را بچینم که بگویند جیرینگ جیرینگ جیرینگ .

تمام شد .

ولی نگاههای غمگین پدرم دلم را بدرد آورده بود .

زحمت 40 ساله پدرم به فروش رفت .

تاب غصه دلش را نداشتم .

وقتی حال و روز پدرم را می دیدم که با چه سختیی خودش را به بی خیالی زده دلم میخواست این لحظه تو دنیا نباشم .

برادرم با ورشکستگیش کمر پدرم را شکست .

کاش یک کم معرفت داشت .

دیشب از غم پدر و مادرم تا صبح نخوابیدم . فقط گریه میکردم و گریه .

صبح وقتی مامان حالم را پرسید بغضم ترکید .

گفتم اگر بابا از غصه سکته کنه هیچوقت برادرم را نمی بخشم .

پدرم گوشی را گرفت و حدود یکساعتی دلداریم داد .

دخترم مگه دنیا به آخر رسیده ؟ مگه من همه مالم را از دست دادم؟

دنباله این باغ هنوز چند هزار زمین باقی مانده تا چند روز دیگه دوباره شروع می کنیم و باغی بهتر و زیباتر می سازیم .

اینجا را نخواستی فلان زمین را باغ می کنیم .

میخوام مغازه ام رابسازم . خدا رو شکر که این باغ پیر فروخته شد .

من ناراحت که نیستم هیچ خوشحال هم هستم .

و خیلی حرفهای دیگه .

بابا دلداری من میداد .

ولی در پس حرفهایش غصه را حس میکردم .

پدرم میدونم که دوباره همه چیز را بهتر از قبل می سازی و باغی بزرگتر بنا می کنی .

ولی برای تو هم سخته که با یار 40 ساله ات وداع کنی .

خدا رو شکر که از نعمت سلامتی برخورداری .

من اگر بدونم تو غصه نخواهی خورد . دیگه غمی نخواهم داشت .

پدر خوبم اگر ناچار نبودی هیچوقت از دستش نمی دادی .

امیدوارم خیلی زود فراموشش کنی .

فقط خوشحالم که این باغ خاطرات به دست اهلش افتاد .

مردمانی مهربون .

پسر بزرگ خانواده ازم خواست هر موقع دلم برای کودکیهایم تنگ شد حتما به باغ سر بزنم .

همه چیز از دست خواهد رفت و فقط خاطرات می ماند .

من فقط نگرانیم پدرم هست که دلش غصه دار نباشد .

امیدوارم صاحبان جدید خیرش را ببینند و باغ جدید پدرم زودتر بنا شود . انشاالله . همه این روزها خواهند گذشت تنها چیزی که فراموش نخواهد شدمسبب فروش برادرم بود .

که بویی از معرفت نبرده است .

خدا امسال سال بسیار بدی بود .

ولی شکر .

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 11:33

صفحه بندی