خرید بک لینک
امروز چند تا مقنعه برداشتم که ببینم کدومش به مانتو میاید سرم کنم .

یکدفعه یادم اومد یکبار ی مقنعه رنگ بادمجونی داشتم همه بهم میگفتند چقدر بهت میاد . ولی او یکروز بهم گفت چرا این رو پوشیدی مثل دهاتیها شدی . دیگه سرت نکن .

همون روز وقتی رفتم خونه انداختمش تو سطل آشغال .

برایم مهم نبود که دیگران تعریف میکردند . همین که او خوشش نیومده بود کافی بود .

یادش بخیر ...

روزهایی پر از خاطره با او دارم .

ولی حیف که تمام شد ...

بیشتر دردم این هست که چرا این اتفاق باعث شد او از من بدش بیاد؟

بیشتر از هر موقعی بهش نیاز دارم ولی او. نیست .

چرا من رو تنها گذاشت ؟؟؟

چرا اینقدر زود فراموشم کرد ؟؟/ چرا ؟؟؟

دوستم میگفت سر رفتن به کلاس های این هفته با او تصمیم گرفتن که نروند ...

حالا که من نیستم او هم راحته و هم آزاد ...

خوش باشد ...

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 0:20

صفحه بندی