
دیروز بدهی سنگین برادرم با فروش یکی از زمینهای 800 متری بابا حل شد . خدا رو شکر . حداقل الان پدر و مادرم ی نفس راحت میکشند. الان فقط غصه بیماری مامان رو دارم . امیدوارم این سرطان زودتر از بدنش دفع بشه و دوباره سلامتیش رو بدست بیاره . ...
ادامه مطلب
دیروز بدهی سنگین برادرم با فروش یکی از زمینهای 800 متری بابا حل شد . خدا رو شکر . حداقل الان پدر و مادرم ی نفس راحت میکشند.الان فقط غصه بیماری مامان رو دارم . امیدوارم این سرطان زودتر از بدنش دفع بشه و دوباره سلامتیش رو بدست بیاره . ...
ادامه مطلب
دلم برای آن تپه های شن زار که خنده های کودکانه امان در آن گم میشد تنگ شده . دلم برای آن باغ که سکوت و سایه درختانش پناه تنهایی و دلم غم زده ام بودند تنگ شده . دلم برای آن پسرک همسایه که از شکاف دیوار عریض باغمان دزدکی دید میزد و کنجکاوانه با نگاهشبه دنبالم میگشت تنگ شده . دلم برای جمع کردن آن صدفهایی ریز و درشت در پهنای ریک زار تنگ شده . دلم برای آن بوته هایی که میوه اش مثل جغجغه بچه صدا میکرد تنگ شده . دلم حتی برای آن سوسکهای ریز مشکی براق که داخل قوطی چوب کبریتمیگذاشتم و با خود به خانه میبردم هم تنگ شده . دلم برای آن آفتابی که پشت کوههای پرصلابتپنهانمیشد و هر روز غروب از پشت بام نظارگرش بودم دلم تنگ شده . دلم برای ان همه طراوت و شادی و نشاطی که در وجودم بود و از دنیا فقط خنده اش را میدید...
ادامه مطلب